نوبهار


 

نويسنده:زهره حاجيان




 
نوبهار ميله سرمه را از سرمه دان درآورد و با دقت به چشمانش کشيد و چند بار پلک زد.آينه با لبخندبه او گفت چشمانت سياه و زيبا شده‌هااااا. سفيد آب را ميان انگشتان دستش نرم کرد روغنش که در آمد به صورتش ماليد. سفيد شد و ياد مادرش افتاد. يک تکه از نخ پشمي قرمز قالي را گرفت زير شير سماور ذغالي که گاه چکه مي‌کرد رنگش که در آمد به لپ‌هايش ماليد. لپ‌هايش سرخابي شد. آماده بود تا يکي در را بزند و وارد شود.
تنهايي آزارش مي‌داد تا بوده تنها بوده از همان سال‌ها که مراقب مادرش بود که ناغافلي ناخوش شد و از دست حکيم روستايشان هم کاري بر نيامد و دراز کشيد رو به پنجره باز رو به باغ و مُرد که مُرد.....
رنگ بابا را هم که نديده بود و حسرت هميشگي داشتن پدر به دلش مانده بود و حالا تنهاي تنها بود. قالي مي‌بافت و پشت دار قالي ترانه‌هاي محلي مي‌خواند و نمي‌دانست کساني که از زير پنجره رو به باغ خانه‌اش مي‌گذشتند چقدر صدايش را دوست داشتند و ترانه‌ها را با او زمزمه مي‌کردند و دلشان غنج مي‌زد....
باد که پنجره رو به باغ را باز کرد و پرده را به بازي گرفت دفترچه اش را درآورد و روزهاي مانده تا عيد را شمرد. هنوز 14 روز به نوروز مانده بود با خودش فکر کرد دراين فاصله قالي را تمام مي‌کند.
با دستان زمخت و درشتش مانده قالي راوجب کرد و زير لب گفت: دو وجب و يک انگشت مانده اگر خوب بنشينم پشت دار تموم ميشه و مياندازمش زير پاي عمو نوروز که امسال خانه‌ام را روشن خواهد کرد و دلم را شاد....
هر سال يک ماه مانده به عيد بويش را حس مي‌کرد سري به باغ زد و با درختان حرف زد سري به بوته‌هايي که براي جوانه زدن مردد بودند زد و دستي به سر و رويشان کشيد و گفت: به دنيا بياييد عزيزان من... بوييدشان، بوسيدشان و برايشان شعر خواند ويک دل سير حرف زد.
کسي راکه نداشت و تنها مونس اش اين باغ پر گل و درخت بود و گلوله‌هاي بي‌رنگ قالي که از شهر مي‌خريد و با روناس و برگ انار رنگشان مي‌کرد و براي هر کدام اسمي مي‌گذاشت و ساعت‌ها با آنها حرف مي‌زد.
نوبهار را همه دوست داشتند اما کسي نمي‌توانست تنهايي اش را از او بگيرد نمي‌توانستند با او درآميزند. تنهايي قشنگي داشت با کتاب‌هاي داستانش با دفترچه يادداشتش کـــــه پر شده بود از شعر با گلدان‌هاي حسن يوسف و شمعداني‌هايش و تابلوهايي که هر از گاهي رنگ‌ها رامي پاشيد روي بوم و شره که مي‌کرد دلش تازه مي‌شد....
انگشتانش را در هم گره زد و بلند کرد با صدايي بلند گفت: آخييييش خدا خسته شدم.
بدنش را کش داد صداي قرچ قرچ استخوان‌هاي پشتش را شنيد و گفت: نوبهار پير شدي پير و خسته...
گوشه اتاق درست روبروي پنجره رو به باغ تشک و لحافش پهن بود خستگي‌اش را به تشک سرد سپرد و خنکاي بالش سرد در جانش نشست.
روي برگه دفترچه يادداشتش نوشت: هيچ چيز در زمان خستگي مانند چسباندن صورتت به بالش سرد آرامت نمي‌کند...

صداي موذن از بلندگوهاي مسجد روستا که بلند شد نوبهار وضو گرفته و روي سجاده نشسته بود تا اذان «مير ابوالقاسم» تمام شود و قامت ببندد و روز را شروع کند با خودش گفت: امروز مي‌فهمم بر سر شخصيت بدجنس داستان بادبادک باز چه خواهد آمد اما قبل از آن بايد به بازار بروم و خريد کنم.
کلون در هميشه صداي خوبي دارد پر است از حس انتظار و تشويشي شيرين. حسي که هميشه تازگي دارد و مي‌ريزد توي دلت و نوبهار هميشه منتظر اين حس شيرين بود. بچه‌هاي روستا بودند انگار که سکوت کرده بودند و منتظر نوبهار تا به بازار بروند و در حمل بارها کمکش کنند از بس که مهربان بودند و منتظر روزهايي که بنشينند روي تخت ايوان رو به باغ و نوبهار برايشان يک دل سير قصه بگويد يک دل سير کتاب بخواند و....
بازار شهرک شلوغ بود مثل هميشه. شنبه بازارها هميشه شلوغ مي‌شود يکي مرغ مي‌فروشد يکي سبزي يکي سير و بادمجان قلمي يکي قاليچه و گليم و چند مرد ماهي تازه.
صداي فروشنده‌ها که در هم مي‌ريخت حس خوبي در دل نوبهار زنده مي‌شد مردان و زنان گيلک با لهجه شيرين خود سعي در جلب مشتري داشتند اما راه و روش اش را نمي‌دانستند و نمي‌دانستند که فروشندگان در پايتخت و شهرهاي بزرگ دوره‌هايي براي راه‌هاي جلب مشتري مي‌گذرانند و ياد مي‌گيرند چگونه نظر خريداران را جلب کنند.
تخم مرغ‌هاي رسمي را در سبد به فروشندگان داد و به جايش دانه براي مرغ‌هايش خريد و گندم براي درست کردن سمنو و سير و سماق و بذرهاي گل و چند متر سفره؛ بنشن و پاچه باقلا و... همه شد يک سبد بزرگ که بچه‌ها در زنبيل‌هايشان گذاشتند و بپر بپر در مسير سبز روستا راه افتادند.
***
نوبهار دلش پر از شادي بود شادي رسيدن عيد و باز گذاشتن در و آمدن عمونوروز. مي‌دانست که سال جديد سال اوست مي‌دانست که همه آرزوهايش در سال جديد برآورده مي‌شود و عهد کرده بود که امسال مانند سال‌هاي گذشته خوابش نبرد و عمو نوروز نيايد و پشت در بسته بماند و برايش پيغام بدهد که آمدم باز خواب بودي و رفتم....
***
عطر سمنو که در حياط رو به باغ پيچيد زن‌هاي روستا صلوات فرستادند و با چوب دسته بلند مخصوص، سمنوي داخل ديگ را به هم زدند.
نوبهار مشغول چيدن کاسه‌هاي گل سرخي يادگار مادرش بودکه مجتبي پسر 10 ساله همسايه خبر آورد که يک عده مرد دارند محسن پسر کدخدا رحيم را که سال‌ها در اسارت بوده مي‌آورند... دل نوبهار هري ريخت پايين و بلند گفت يا حسين...
زن‌ها به طرف ورودي روستا دويدند و نوبهار ماند که ديگ سمنو ته نگيرد و دلش هي لرزيد هي لرزيد: يعني محسن هنوز مرا به ياد دارد؟ يعني مي‌داند من هنوز به پايش نشسته‌ام و ازدواج نکرده ام؟
يعني هنوز مرا دوست دارد و چشمانش پر شد از اشک اما نمي‌دانست اشک خوشحالي است يا اشک حسرتي که سال‌ها با خودش حمل مي‌کرد و جز به دفترچه يادداشتش به کسي نمي‌گفت...
***
کلون در هميشه صداي خوبي دارد اما صداي اين بارش غريب بود و دل نوبهار رامي لرزاند. محسن پشت در بود بامادرش که آمده بودند نوبهار را به جشن چهارشنبه سوري دعوت کنند و بخواهند تا بيايد و باز مثل هر سال در مراسم، تفالي به حافظ بزند و برايشان شعربخواند و...
محسن زير زيرکي نگاهي به نوبهار کرد پير و شکسته شده بود اما صدايش هنوز تُن مخصوص خودش را داشت زنگ داشت اصلا و مطمئنا هنوز هم مي‌توانست حافظ را از بر بخواند...
بيرون در گالش‌هاي مادر را که جفت کرد با صدايي كه انگار از ته چاه در مي‌آمدگفت: دختر چقدر دلم براي حافظ خواني‌ات تنگ شده باشد خوب است؟؟ و نوبهار به ياد نوجواني‌هايش افتاد و تکرار اين جمله از دهان محسن که حالا يک موي سياه به سر نداشت و بيشتر با کمک کپسول اکسيژن نفس مي‌کشيد و هي سينه اش به خس و خس مي‌افتاد و از چشم چپش مرتب اشک مي‌آمد و....
***
شب چهارشنبه سوري مثل سال‌هاي پيش همه اهل روستا دوره نشسته بودند در حياط بي بي معصومه و شال قرمز را کشيده بودند روي سر «لعبت» دختر نابالغ «زهرا خانم» و لعبت منتطر بود تا دستش را در کوزه پر از آب کند و مهره‌اي را در بياورد و با شناخته شدن صاحب مهره نوبهار شروع کند به خواندن شعري از حافظ و تفال بزند و...
مهره سفيد رنگ محسن که درآمد دست نوبهار لاي برگ‌هاي کتاب حافظ بود باز کرد و خواند: يوسف گم گشته باز‌ايد به کنعان غم مخور... و بي بي بلند شده بود و صورت محسن را غرق بوسه کرده بود ونوبهار زير لب گفته بود يوسف من...
...و يوسف آمده بود و در باغ نوبهار روي تخت ايوان نشسته بود تا قرار مدار عروسي را بگذارند اما نوبهار يک شرط داشت. شرطي که محــــسن نمي‌دانست آيا از پس اش بر مي‌آيد يانه؟
نوبهار من و من کرد و گفت: محسن...من چند سال است که منتظر عمو نوروز بودم و مي‌دانستم يکي از شب‌ها با دست پر مي‌آيد و خبر برگشت تو را مي‌آورد...
محسن آه کشيد و گفت: من هم در سال‌ها اسارت به فکرت بودم هر سال شب چهارشنبه سوري دلم هواي شعر خواني‌ات را مي‌کرد هواي حافظ خواني و مثنوي خواندن‌ات...
فقط تصور شنيدن صدايت زير شکنجه عراقي‌ها باعث مي‌شد تحمل کنم و خم به ابرويم نياورم!! نوبهار حرف مي‌زد محسن فقط غزل مي‌خواند... نوبهار تصميم خودش را گرفته بود با هيجان به محسن گفت: قبوله پس؟ و محسن دستش را به علامت تسليم بالا گرفته بود يعني که هر چه تو بگويي....
***
بي بي معصومه مشغول تدارک عروسي محسن بود و بچه‌ها در حال آماده کردن باغ براي برگزاري جشن اما در ذهن و دل نوبهار تصاوير عجيبي تردد مي‌کرد و فقط محسن مي‌دانست....
نوبهار پيراهن و شلوار گشاد قرمز و کلاه منگوله دار سفيدش را آماده کرده بود و منتظر بود تا شب عيد برسد و مراسم را شروع کند. روستا را دو قسمت کردند بالا ده براي نوبهار شد و ده پايين براي محسن هر دو با لباس قرمز و با دست‌هاي پر....
کلون در هميشه صداي خوبي دارد پر است از حس انتظار و تشويشي شيرين. هميشه حس خوبي در دل صاحبخانه مي‌ريزد مخصوصا که شب عيد باشد و مردي با ريش بلند پشت در ايستاده باشد و دستانش پر از هديه‌هاي رنگارنگ و دل بچه‌هاي خانه را پر کند از شادي و...
***
روز اول عيد بود و صداي ساز و دهـــــل از خانه بي‌بي معصومه بلند. همه اهالي روستا مهمان بودند و کسي نمي‌دانست مردي با لباس قرمز و ريش بلند که ديشب دلشان را شاد کرده بود همين داماد امروز بود...
منبع:http://www.ettelaat.com
ارسال توسط کاربر محترم سایت :hasantaleb